تبليغاتX
دختر صحرا


دختر صحرا

 
سلام...

وای خدا چقدر حالم بده... آااااخ سرم داره گیج می ره

ای بابا هرچی فکر می کنم نمی دونم تو این خونم چی چی باید بلغور کنم!!

راستی!! می دونی چرا اسم وبلاگ رو " بر نمی گردم..!! " گذاشتم !! خوب دیوونه معلومه دیگه چون
 
نمی خوام بر گردم.

دوسش دارم خیلی هم دوسش دارم .طوریکه بعضی وقتا فکر می کنم که دیگه یک روز
 
دیگه رو بدون اون نمی تونم سر کنم.

خیلی جالبه هنوز که هنوزه ذره ای از علاقم نسبت بهش کم نشده. حتی
 
 خیلی شبام خوابش و می بینم.

ای بابا می دونم حتماً فکر می کنی خیلی خرم. چه بدونم!
 
آخه می دونی چیه دوست داشتن بیش از حد همیشه موجب آزار و اذیت می شه

منم خیلی اذیتش می کردم مثل مته می رفتم رو مخش البته ناگفته نماند که اونم
 
خیلی منو اذیت کرد..یه جورایی می شه گفت هر دومون کرم داشتیم و از آزار
 
 همدیگه لذت می بردیم. بنابراین هر دومون دیوونه بودیم.

و نتیجه ی اخلاقی اینکه دو تا دیوونه نمی تونن در کنار هم به آرامش برسن.

پس کنار کشیدن من اشتباه نبوده... درسته!!!!
 
ای بابا... بی خیال...... مهم اینه که الآن آرومم.... چون در کنار یکی هستم که بر خلاف اون خیلی
 
آرومه... و همین برام  کافیه
 
زیادی سخن از خودم در کردم...
 
 
 
 
 
 
 
 
 
نوشته شده در پنجشنبه 14 مهر1384ساعت 10:53 توسط دختر صحرا| |

 
 به نام خدای خوب خودم
 
سلام...
 
آخييي چقدر اينجا آرومه..  بر عکس اون يکي خونم..
 
ولي اينجا يه کوچولو احساس غربت و تهنايي مي کنم .. آخه می دونی چیه!!
 
شايد آدرس اين خونمو به کسي ندم.. خوب پس کسي هم بهم سر نمي زنه .
 
اکشال نداره مهم خودمم و خداي خودم... اينجا حرفام و راحت تر مي تونم بزنم..
 
ــ پس منتظر حرفات هستم..!!
 
=باش.. زود بر مي گردم.
 
 
 
نوشته شده در چهارشنبه 13 مهر1384ساعت 10:43 توسط دختر صحرا| |